تبليغاتX
سلفی - توسل بجاه در محکمه قران وسنت2

 

 

سلفی

جماعت السلفیه للدعوه والقتال

توسل بجاه در محکمه قران وسنت2

توســـــــــــــل فراتــــــر از  بــــــجـــــــــــاه

 

طلب شفاعت از مردگان کاری بد و ارتکاب شرک می‌باشد. و پیامبر (ص) برای کسی که دینش را ترک و از هوی و هوس پیروی نموده و مشرک شده استغفار نمی‌کند.

پس هر کس بعد از وفات آن حضرت از او شفاعت بخواهد، شفاعت آن حضرت در آخرت را از دست داده است.

 طائفه قبوریه صوفیه توسل وخواستن مستقیم را با لباس توسل بجاه اراسته اند  بلکه خودشان فریب داده اند

 

یکی از شرک عقیده ان گفته (مالکی کاتب کتاب مفاهیم ان یجیب تصحح  که توسل به اسما وصفات الله ودعای شخص صالح را گوید حلقه ای تنگ است ) آیا توسل به اسماء و صفات خدا دایره‌ی کوچک و تنگ است؟! آیا اسمائی که غیر قابل شمارش‌‌اند برای توسل دایره‌شان کوچک است؟! آیا صفات والای خدا و افعال حکیمانه او دایره‌شان کوچک است؟ سبحان الله ولا حول ولا قوة إلاَّ بالله.

(لازم به توضیح است که اقای مالکی مورد تکفیر تمام علمای اهل سنت عصرش قرار گرفت ولقب عمرو بن لحی ر ا گرفت)

 

ای مؤلف اسمای خدا نود و نه تاست که هر کس آنها را بر شمارد وارد بهشت می‌شود، و اگر آنها را مفرد به دعا بخوانی و سپس به صورت مرکب دوتایی، سه تایی و ... بخوانی تعدد آن به اندازه‌ای زیاد خواهد بود که اگر تمام خلایق آن را بدون تکرار بخوانند نمی‌توانند به پایانش برسانند.

 

در نقلی از ابن عباس که عبد بن حمید از محمد بن کعب روایت کرده، آمده که در تفسیر همین آیه گفت: (این افراد، صالحانی بوده‌اند که در فاصله‌ی زمانی ما بین آدم و نوح زیسته‌اند و بعد از آنان دیگران آمده و آنها را تا سر حد عبادت محترم می‌شمرده‌اند. ابلیس به آنها گفت: بهتر است اشکال و مجسمه‌هایی از آنان بسازید تا بتوانید به آن نگاه کنید، آنان این کار را کردند و این نسل سپری شد. نسل بعدی که آمد، شیطان به آنان گفت: گذشتگانتان اینها را عبادت می‌کردند و ... و آنان نیز عبادتشان کردند).

 

عبد بن حمید از ابن مطهر نقل کرده که گفت: در نزد ابوجعفر در مورد یزید بن مهلب صحبت شد، او گفت: (یزید در ابتدای سرزمین کشته شد که غیر خدا در آن پرستش شد. و سپس ود را ذکر کرده و گفت: ودّ مرد مسلمانی بود که همه‌ی قومش او را دوست داشتند، وقتی فوت کرد اطراف مقبره‌اش چادر زدند و بر آن گریه و زاری می‌کردند، وقتی ابلیس گریه و زاری آنها را دید در صورت انسانی ظاهر شد و به آنها گفت: می‌بینم بر این مرده گریه و زاری می‌کنید، آیا دوست دارید مجسمه‌ای به شکل او برایتان بسازم و آن را در مجالستان بگذارید تا شما را به یاد او اندازد. گفتند: بله، شیطان مجسمه‌ای به شکل او برایشان ساخت و آن را در مجلس خود قرار دادند وقتی شیطان این را دید وارد مرحله بعدی شده و به آنها گفت: آیا دوست دارید برای هر یک از شما مجسمه‌ای به این شکل بسازم تا باعث یاد این مرحوم گردد؟ گفتند: بله. و شیطان این کار را کرد.

در ادامه‌ی روایت می‌افزاید: فرزندان این نسل رسیدند و دیدند که آنها با این مجسمه‌ها چکار می‌کنند و این کار نسل به نسل گشت تا اینکه فلسفه‌ی یاد آوردن آن شخص (ودّ) فراموش شد و کار به جایی رسید که این بت (ودّ) به عنوان یک «اِله» عبادت می‌شد.

می‌گوید: اولین بنده‌ای که غیر از خدا در زمین پرستش شد (ودّ) بود، بتی که آن را (ودّ) می‌نامیدند).

روایات دیگری نیز در این باره نقل شده است، حافظ در «فتح الباری» (8/669) می‌گوید: (بعضی از شارحان می‌گویند: چکیده‌ی آراء درباره این بتها دو تاست:

1- این بتها در بین قوم نوح بوده‌اند.

2- این بتها اسامی مردان صالحی بوده ... تا پایان قصه‌ی قبلی.

می‌گویم: مرجع همه این اقوال یکی است و آن اینکه داستان این صالحان شروع عبادت این بتها توسط قوم نوح بود و نسلهای بعد در این کار از آنان پیروی کردند).

پایان کلام ابن حجر.

 

شهرستانی در «الملل والنحل» (1/560-563) می‌گوید: (فرقه‌های موجود در عهد خلیل الله (؛) به دو صنف اصلی تقسیم می‌شده‌اند.

1-   صابئه.

2-   حنفاء.

صابئه می‌گفتند: ما برای شناخت خدا و شناخت اوامر و احکام او به واسطه‌ای نیاز داریم

و این واسطه باید روحانی باشد نه جسمانی زیرا روحانی از پاکی، طهارت و نزدیکی به خدا برخوردار است ولی جسمانی، هر کس که باشد بشری است مثل خود ما، و از آنچه ما می‌خوریم و می‌آشامیم او نیز می‌خورد و می‌آشامد، در هویت و در شکل ظاهر مثل خودمان است.

می‌گفتند: ﮋ ﮣ ﮤ  ﮥ ﮦ ﮧ ﮨ ﮩ  ﮪ ﮊ (المؤمنون: ٣٤).

«و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد، مسلما زيانكاريد».

و حنفاء می‌گفتند: ما برای شناخت و اطاعت به واسطه‌ای از جنس بشر نیاز داریم که از نظر پاکی، عصمت و حکمت از روحانیات بالاتر باشد، چنین واسطه‌ای در بشر بودن مثل ما و در روحانی بودن از ما متمایز می‌باشد. وحی را با بعد روحانی‌اش دریافت و آن را با بُعد بشری‌اش به ما ابلاغ می‌کند.

خداوند می‌فرمايد: ﮋﰄ ﰅ ﰆ ﰇ ﰈ ﰉ ﰊ ﰋ ﰌ ﰍ ﰎﮊ (الكهف: ١١٠).

«بگو: من فقط بشرى هستم مثل شما; (امتيازم اين است كه) به من وحى مى‏شود كه تنها معبودتان معبود يگانه است».

و نیز می‌فرماید: ﮋ ﯗ ﯘ ﯙ ﯚ  ﯛﯜ     ﯝ ﯞ ﯟ ﮊ (الإسراء: ٩٣).

«بگو: منزه است پروردگارم (از اين سخنان بى‏معنى)! مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم؟».

سپس از آنجا که صابئه نمی‌توانست به جنبه‌ی روحانی محض و تقرب به مصادیق آن و دریافت وحی از آن اکتفا کند، گروهی از آنان به صورتهای فلکی این روحانی‌‌ها روی آوردند که عبارت بودند از سیاره‌های هفت گانه و بعضی از ستاره‌ها:[8]

صابئه نبطی و رومی و فارس به سیارات روی آوردند.

و صابئه هند به ستارگان روی آورند.

و با استعانت از توفیق الهی به قدر ممکن مذاهبشان را به تفصیل ذکر می‌کنیم. و شاید این افراد از صورتهای فکلی به سوی اشخاصی روی آوردند که نمی‌شنوند و نمی‌بینند و به هیچ درد آنان نمی‌خورند.

 

فرقه‌ی اول: ستاره‌پرستان.

فرقه‌ی دوم: بت پرستان.

شهرستانی سپس در صفحه 673 در ذکر مذهب معتقدان به بعد روحانی می‌گوید: (به نظر صاحبان این مذهب دنیا صانعِ پدید آورنده‌ای دارد که حکیم بوده و از ویژگیهای حدوث [و تغییر] مبراست و بر ما واجب است به عجز خود در وصول به جلال و عظمت او پی ببریم.

و همانا از طریق واسطه‌های مقرب در نزد او به وی تقرب جسته می‌شود. و این واسطه‌ها در جوهر، فعل و در حالت روحانی و مطهر و مقدسند.

جوهرشان مقدس است یعنی: از مواد جسمانی و قوای آن مبرا بوده، از حرکات مکانی و تغییرات زمانی منزهند و بر طهارت سرشته شده و فطرتشان بر تقدیس و تسبیح است، از فرمان خداوند سرپیچی نمی‌کنند و هرچه او بگوید همان را انجام می‌دهند و می‌گویند:  همانا معلم اول ما، عازیمون وهرمس، ما را به این حقیقت راهنمایی کرده است.

بنابراین ما به این واسطه‌ها تقرب جسته و بر آنها توکل می‌کنیم و آنها پرورش دهندگان و خدایانمان هستند و در نزد خدا واسطه و شفیع ما می‌باشند و الله رب الارباب و الهِ آلِهه و پروردگار و مالک هر چیزی است.

غرض از نقل این کلام بیان حال صابئه بود که ستارگان را پرستش می‌کردند چون گمان می‌بردند از طریق چیزی که سرشتش بر طهارت، تقدیس و تسبیح است می‌توان به خدا رسید.

بین شرک قوم نوح و شرک قوم ابراهیم وجه جامعی است که بعد از آنها اصنافی از شرک مردم از آن متفرع شده است، بعضی به مقدار کمی در این شبهه فرو رفته‌اند و بعضی زیاد، و لذا پیامبرانی برای این اقوام فرستاده شده‌اند [تا دوباره آنها را به راه آورند]. شرک قوم نوح در ارتباط با مظاهر صلاح و نیکی در بشر بود، و شرک قوم ابراهیم از تعقل و بررسی فلسفه‌ی اسرار طبیعت و وظایف افلاک ناشی می‌شد.

بنابراین شرک قوم نوح شرک تقریب و شفاعت بود، و شرک قوم ابراهیم شرک اسباب و اعانت، و وقتی بتهایی به این منظور – استعانت – عبادت شدند، شرک تقریب و شفاعت نامیده ‌شد، همچنانکه آخر کلام شهرستانی دلالت بر این مطلب دارد.

 

 

چگونه شرک وارد جامعه‌ی اسلامی شد؟

با بعثت پیامبر (ص) بندگی بتها و پرستش آنها با همه‌ی انواع خودش برچیده شده و عقول از پستی آن رهایی یافتند و بعد از اینکه [مدتی] گرفتار لجن شرک بودند، به توحید ارتفاء یافته و قلوب عرب و غیر عرب متوجه خدای یگانه شد و تفکر شرک برچیده شد، و فرقی نمی‌کرد که این شریک، پیامبر باشد و یا ملائکه‌ی مقرب، و خداوند به این طریق امر [هدایت] خود را اتمام و دینش را کامل گردانده و «کلمه الله» را بر کرسی نشاند.

مسلمانان قـرون و نسلهایی را همین گونـه سپری کردند تا اینکه باطنی‌های خبیث - امثال اسماعیلیه و حرکتهایی که از آن منشعب شدند مثل قرامطه، اخوان الصفا، فاطمی‌ها و دروز و ... - پدید آمدند که همه اَشکال مختلف عقیده و تفکری واحد بودند.

این جنبش از قدیم به تقدیس اهل بیت پیامبر اکرم (ص) پرداخته بودند و آن را تبدیل به یک شعار کرده و قائل بودند: سلسله‌ی امامت در سلاله‌ی اسماعیل بن جعفر قرار دارد و در تقدیس آل بیت مشهور بوده و دولت فاطمیه نتیجه‌ی همین جنبش باطنی‌ها بود.

بنابراین در قرون اولیه مظاهر شرک در بین مسلمانان، آنگونه که مشرکان عرب صالحان و انبیاء را واسطه و شفیع در نزد خدا می‌دانستند، دیده نمی‌شد، و حتی اسماعیلیه معتقدات خود را به صورت سرّی گسترش می‌دادند و جهال، این دعوت [و این معتقدات] را پسندیدند، زیرا باعث رفع مسؤولیت و تکالیف شرعی می‌شد و توجه به قبور و بر پا کردن مزارها و مشهدها و دعا کردن در نزد مقابر از همین جا نشأت گرفت، ... تا اینکه شیطان کاری کرد که مردگان را شفیع خود بدانند، سپس کاری کرد از خود مردگان دعا و طلب کنند، و بعد کار به جایی کشیده شد که معتقد بودند مرده‌ی مدفون تصرفاتی در هستی دارد، و این کار به تدریج از آغاز آن تا دو قرن به اوج خود رسید.

و قدیمی‌ترین شخص و گروهی که مسلمانان را در مورد اعتقاد به ارواح و قبور به دین جاهلیت فرا خواندند - تا آنجا که بنده مطلع هستم - اسماعیلی‌ها و خصوصاً اخوان الصفا بودند که به صورت یک گروه سرّی و مخفیانه عقایدشان را گسترش می‌دادند، و حتی پنجاه رساله‌شان در خفای کامل [ترویج می‌شد] تا جاییکه مؤلف و نویسنده آنها تقریباً نامعلوم است، اگرچه در مورد آنان ظن و گمانهایی برده می‌شود.

سپس در تقدیس قبور اهل بیت، موسوی‌های ملقب به اثنی عشری از آنها تبعیت کرده و در مورد زیارت مَشاهِد و چگونگی زیارت و دعا خواندن بر سر قبور تصانیفی تدوین نمودند، و تصانیف خود را با سندهای باطل و ساختگی به ائمه‌ی اهل بیت ن نسبت دادند.

و بنده کتاب «الزیارات الکامله»، تألیف ابن قولویه[9] را مطالعه کرده و مطالب زیادی از این قبیل را در آن مشاهده نموده‌ام، و این کتاب به چاپ هم رسیده است.

هر کس میراث اسماعیلی‌ها و جنبش اخوان الصفا را مطالعه کند به آنچه گفتیم، بر می‌خورد، بنابراین حادثه‌ی عظیمی بوده و قبل از آنها مردم قبور و مردگان مدفون در آنها را شفیع و واسطه نمی‌گرفتند، ولی با غلبه‌ی جهل بر مردم – قبل از ظهور دولت فاطمی – بعضی از مردم دچار این فتنه شدند، و با ظهور دولت فاطمی مزارهایی بر پا و عقاید سرّی قبلی منتشر گردید.

در رساله‌ی چهل و دوم از مجموعه رسایل اخوان الصفا مطلبی آمده که این مسأله را روشن کرده و برهانی است بر این مسأله: مؤلف رساله در (4/19-21) می‌گوید:

(این به آن خاطر بود که قوم جاهلی که پیامبر (ص) به سوی آنان مبعوث شده بود بت می‌پرستیدند و معتقد بودند که با تعظیم بتها و سجود و انقیاد در برابرشان به خداوند تقرب حاصل می‌کنند در حالی که بتها، اجسام بی‌زبانی بودند که نه توان نطق داشتند، و نه قدرت احساس و تشخیص، و نه صورت و نه حرکت، و لذا خداوند رسولی را به سوی آنان فرستاد تا آنها را به چیزی راهنمایی کند که از این آیین هدایت یافته‌تر، استوارتر و برای تبعیت شایسته‌تر باشد.

ولی پیامبران (†) اگرچه بشرند ولی زنده و ناطق بوده و از علماء متمایز و با نفوس پاک خود به شکل [و سرشت] ملائکه در آمده‌اند و خدا را آنگونه که شایسته و حق معرفت اوست، می‌شناسند، بنابراین تقرب به خدا از طریق انبیاء و توسل به آنان شایسته‌تر و به هدایت نزدیکتر و انبیاء به اینکار محقّ‌ترند از بتهایی که گنگ بوده، نمی‌شنوند و نمی‌بینند و قادر بر رفع ضرر نیستند.

سپس بدان که ما در اینجا شروع و نقطه‌ی آغازین پرستش بتها را بازگو می‌کنیم: شروع پرستش بتها توسط امتها از پرستش ستارگان شروع شد و شروع پرستش ستارگان از بندگی ملائکه، و علت پرستش ملائکه تقرب به خداوند از طریق آنان و توسل به آنها بود.

و مبدأ این کار زمانی بود که حکمای اولیه با پاکی نفوس خود و صفای عقولشان دریافتند که جهان صانع حکیمی دارد، و این توفیق نتیجه‌ی تأمل در مصنوعات عجیب و تفکر در مخلوقات اعجاب برانگیز و توجه به این مخلوقات و بررسی آنها بود. با تحقق این هویت در درونشان به وحدانیت او اقرار کرده و او را به ربوبیت برگزیدند و پی بردند که [این خداوند] ملائکه‌ای دارد که برگزیده‌ی سایر مخلوقات و بندگان ناب اویند. به همین دلیل درصدد تقرب به خدا در آمده و به ملائکه توسل کرده و با تعظیم آنها جویای تقرب به خدا شدند، همچنانکه انسانهای روی زمین همین کار را می‌کنند و با توسل به نزدیکترین کسان پادشاه به او تقرب حاصل می‌کنند، بعضی از مردم از طریق توسل به اقارب، ندیمان، وزیران، کاتبان، فرماندهان و خواص پادشاه به او نزدیک می‌شوند، و برای تقرب به هر کس از نزدیکان پادشاه که برایشان ممکن باشد، توسل می‌کنند... .

به همین ترتیب حکماء و اهل دیانات و کسانی که خدا را شناخته، به او ایمان آورده و به وجودش اقرار کرده بودند، همین کار را کرده و درصدد تقرب و نزدیکی برآمدند، و هر یک به اندازه‌ی قدرت و توان خود و تا آنجا که اجتهادش یاری می‌کرد و در نفسش نقش بسته بود، به دنبال تقرب بودند.

وقتی این حکماء و خداپرستانِ خداشناس رفتند و نسلشان منقرض شد قومی دیگر جانشین آنها گردید که در علم و معرفت به پای آنها نمی‌رسیدند و فلسفه‌ی [این نوع] دینداری را نمی‌دانستند و دوست داشتند به سیره‌ی آنها اقتدا کنند و لذا بتهایی به شکل و صورت آنها ساخته و مجسمه‌هایی را تراشیدند، درست مثل همان کاری که نصاری در معابدشان کردند و اشکال و مجسمه‌هایی را از مسیح و روح القدس و جبرائیل و مریم (†) ساخته و به علاوه اَشکالی از تصرفات عیسی را به تصویر کشیدند تا به این طریق یاد و خاطره‌ی او و تصرفاتش را زنده نگه دارند.

سپس اخوان الصفای باطنی می‌گوید:

سپس، ای برادر! بدان که بعضی از مردم از طریق انبیاء و رسولان و ائمه و اوصیای آنان و یا از طریق اولیای الهی و صالحان و یا ملائکه مقرب و تعظیم این بزرگان و مساجدشان و بزرگداشت مشاهد آنان و اقتداء به آنها و افعالشان به خدا تقرب می‌جویند و می‌خواهند از طریق عمل به سفارشات و سنتهای این بزرگان به اندازه‌ی قدرت و توان خود و تا آنجا که برایشان ممکن بوده و اجتهادشان برسد و در نفوسشان نقش ببندد، تقرب حاصل کنند. ولی کسی که خداوند را آنگونه که شایسته است بشناسد به غیر از [اعمال] خود به کس دیگری توسل نمی‌کنند، و این درجه‌ی عارفانی است که اولیای خدا هستند.

ولی کسی که فهم و معرفت و حقیقتش قاصر باشد، راهی جز انبیاء برای رسیدن به خدا را ندارد، و کسی که فهم و معرفتش از درک انبیاء نیز قاصر باشد راهی جز امامان جانشین و اوصیای پیامبران برای رسیدن به خدا را ندارد و تنها از طریق پایبندی به آداب و رسوم آنان و رفتن به مساجد و مشاهدشان و دعا و نماز و روزه، استغفار و طلب مغفرت و رحمت در نزد قبورشان و در نزد مجسمه‌هایی از بت و صنم و امثال آن که به شکل آنها ساخته شده‌اند تا یادآور نشانه‌ها و و احوال آنها باشند، جز از این طریق نمی‌توانند به خداوند تقرب و نزدیکی حاصل کنند.

سپس، بدان که در هر حال کسی که چیزی را عبادت و از طریق شخصی به خداوند تقرب می‌جوید حالش بهتر است از کسی که هیچ دینی ندارد و هیچ تقربی حاصل نمی‌کند...) پایان کلام مؤلف رساله‌ای از رسایل اخوان الصفا.

این جماعات باطنی در اول قرن سوم ظهور کرده و در قرن چهارم رسایلی برای تثبیت مذهب خود نوشته و در بین مردم منتشر کردند. و در خفای کامل افکار [مردم جاهل] را در حماقت فرو بردند، و البته علمای اعلام این مطالب را انکار و رد کرده و صاحبان آن را تکفیر نمودند، همچنانکه ابن عقیل مؤلف «الفنون» و از علمای قرن پنجم یعنی معاصر با انتشار این مذاهب – بعد از سر کار آمدن دولت فاطمی - می‌گوید: (وقتی تکالیف بر جاهلان و فرومایگان سخت شد از حدود شریعت منحرف شده و به تعظیم حدودی پرداختند که خود آنرا برای خود وضع کرده بودند و با این کار از تحت فرمانروایی غیر خود رهایی یافته و کار برایشان سهل شده و به نظر من این اشخاص به [حدود شریعت] کافر شده‌اند و به کارهای [خلاف توحیدی روی آورده‌اند] از جمله: تعظیم قبور، درخواست طلب نیاز از مرده و نوشتن تمیمه در آنجا [که ای مولای من! این کار و آن کار را برایم بکن]، و یا مثل بندگان لات و عزی لباسهایشان را – به منظور تبرک – بر روی درخت [خاصی] می‌انداختند و ... .

 

 

 

 

              ایا الله اسما وصفات الله کافی نیست

 

 

واما يا اخ عبد السلام::

 الامام مالك بن انس ( رحمه الله ) قال : للخليفه المنصور لما حج وزار قبر النبي ( صلي الله عليه وسلم ) وسأل مالكا قائلا : يا ابا عبد الله استقبل القبله وادعو ام استقبل رسول الله ( صلي الله عليه وسلم ) و ادعو ؟فقال الامام مال : ولا تصرف وجهك عنه و هو وسيلتك و وسيله ابيك آدم الي الله تعالي ؟بل استقبل واستشفع به فيشفعه الله فيك .قال تعالي : ( و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفرو الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما )

 

هذه الرواية ضعيفة أو موضوعة لأن في إسنادها من يتهم محمد بن حميد ومن تجهل حاله ونص أحمد أنه يستقبل القبلة ويجعل الحجرة عن يساره لئلا يستدبره وذلك بعد تحيته والسلام عليه فظاهر هذا أنه يقف للدعاء بعد السلام وذكر أصحاب مالك أنه يدعو مستقبلا القبلة يوليه ظهره وبالجملة فقد اتفق الأئمة على أنه إذا دعا لا يستقبل القبر وتنازعوا هل يستقبله عند السلام عليه أم لا ومن الحجة في ذلك ما روى ابن زبالة وهو في أخبار المدينة عن عمر بن هارون عن سلمة بن وردان وهما ساقطان قال رأيت أنس بن مالك يسلم على النبي صلى الله عليه و سلم ثم يسند ظهره إلى جدار القبر ثم يدعو وفي الحديث دليل على منع شد الرحال إلى قبره صلى الله عليه و سلم وإلى غيره من القبور والمشاهد لأن ذلك من اتخاذها أعيادا بل من أعظم الأسباب الإشراك بأصحابها كما وقع من عباد القبور الذين يشدون اليها الرحال وينفقون في ذلك الكثير من الأموال وليس لهم مقصود إلا مجرد الزيارة للقبور تبركا بتلك القباب والجدران فوقعوا في الشرك هذه المسألة التي أفتى فيها شيخ الإسلام اعني من سافر لمجرد زيارة قبور الأنبياء والصالحين ومشاهدهم ونقل فيها اختلاف العلماء في الإباحة والمنع فمن مبيح لذلك كأبي حامد الغزالي وأبي محمد المقدسي ومن مانع لذلك كابن بطة وابن عقيل وأبي محمد الجويني والقاضي عياض وهو قول الجمهور نص عليه مالك ولم يخالفه أحد من الأئمة وهو الصواب فقام عليه بعض المعاصرين له كالسبكي ونحوه فنسبه إلى إنكار الزيارة مطلقا وهو لم ينكر منها إلا ما كان بشد رحل كما أنكره جمهور العلماء قبله أوالزيارة التي يكون فيها دعاء الأموات والإستغاثة بهم في الملمات مع ما ينضم إلى ذلك من أنواع المنكرات ومما يدل على النهي عن شد الرحال إلى القبور ونحوها ما أخرجاه في الصحيحين عن أبي سعيد عن النبي صلى الله عليه و سلم قال لا تشد الرحال إلا إلى ثلاثة مساجد المسجد الحرام ومسجدي هذا والمسجد الأقصى  

منبع ([ شرح كتاب التوحيد - سليمان بن عبد الله ]

الكتاب : تيسير العزيز الحميد في شرح كتاب التوحيد

المؤلف : سليمان بن عبد الله بن محمد بن عبد الوهاب (یعنی: من اولاد شیخ محمد بن عبد الوهاب )

الناشر : مكتبة الرياض الحديثة - الرياض

عدد الأجزاء : 1)

 

وقال الامام بن تیمیه فی مجموعه فتاوی  :

وذكر القاضى عياض عن الحسن بن على قال‏:‏ إذا دخلت فسلم على النبى صلى الله عليه وسلم، فإن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال‏:‏ ‏(‏لا تتخذوا بيتى عيداً، ولا تتخذوا بيوتكم قبوراً، وصلوا على حيث كنتم، فإن صلاتكم تبلغنى حيث كنتم‏)‏‏.‏

يطلب منه الدعاء والشفاعة فى الدنيا عند قبره‏.‏

ومما يوهن هذه الحكاية أنه قال فيها‏:‏ ‏(‏ولم تصرف وجهك عنه وهو وسيلتك ووسيلة أبيك آدم إلى الله يوم القيامة‏)‏ إنما يدل على أنه يوم القيامة تتوسل الناس بشفاعته، وهذا حق كما تواترت به الأحاديث، لكن إذا كان الناس يتوسلون بدعائه وشفاعته يوم القيامة كما كان أصحابه يتوسلون بدعائه وشفاعته فى حياته، فإنما ذاك طلب لدعائه وشفاعته، فنظير هذا ـ لو كانت الحكاية صحيحة ـ أن يطلب منه الدعاء والشفاعة فى الدنيا عند قبره‏.‏
ومعلوم أن هذا لم يأمر به النبى صلى الله عليه وسلم ولا سنه لأمته، ولا فعله أحد من الصحابة والتابعين لهم بإحسان، ولا استحبه أحد من أئمة المسلمين لا مالك ولا غيره من الأئمة، فكيف يجوز أن ينسب إلى مالك مثل هذا الكلام الذى لا يقوله إلا جاهل لا يعرف الأدلة الشرعية ولا الأحكام المعلومة أدلتها الشرعية، مع علو قدر مالك وعظم فضيلته وإمامته، وتمام رغبته فى اتباع السنة وذم البدع وأهلها ‏؟‏ وهل يأمر بهذا أو يشرعه إلا مبتدع ‏؟‏ فلو لم يكن عن مالك قول يناقض هذا، لعلم أنه لا يقول مثل هذا‏.‏
ثم قال فى الحكاية‏:‏ ‏[‏استقبله واستشفع به فيشفعك اللّه‏]‏ والاستشفاع به معناه فى اللغة‏:‏ أن يطلب منه الشفاعة كما يستشفع الناس به يوم القيامة، وكما كان أصحابه يستشفعون به‏.‏ ومنه الحديث الذى فى السنن أن أعرابياً قال‏:‏ يا رسول الله، جهدت الأنفس وجاع العيال، وهلك المال، فادع اللّه لنا، فإنا نستشفع بالله عليك، ونستشفع بك على اللّه‏.‏ فسبح رسول اللّه صلى الله عليه وسلم حتى عرف ذلك فى وجوه أصحابه وقال‏:‏ ‏(‏ويحك أتدرى ما تقول ‏؟‏ شأن الله أعظم من ذلك، إنه لا يستشفع به على أحد من خلقه‏)‏، وذكر تمام الحديث‏.‏
فأنكر قوله‏:‏ ‏[‏نستشفع باللّه عليك‏]‏ ومعلوم أنه لا ينكر أن يسأل المخلوق باللّه أو يقسـم عليه باللّه، وإنما أنكـر أن يكون الله شـافعاً إلى المخلوق؛ ولهـذا لم ينكـر قولـه‏:‏ ‏(‏نستشفع بك على اللّه‏)‏ فإنه هو الشافع المشفع‏.‏
وهم ـ لو كانت الحكاية صحيحة ـ إنما يجيئون إليه لأجل طلب شفاعته صلى الله عليه وسلم؛ ولهذا قال فى تمام الحكاية‏:‏ ‏{ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ }‏ الآية ‏[‏النساء‏:‏ 64‏]‏، وهؤلاء إذا شرع لهم أن يطلبوا منه الشفاعة والاستغفار بعد موته، فإذا أجابهم فإنه يستغفر لهم، واستغفاره لهم دعاء منه وشفاعة أن يغفر الله لهم‏.‏
وإذا كان الاستشفاع منه طلب شفاعته فإنما يقال فى ذلك‏:‏ ‏[‏استشفع به فيشفعه الله فيك‏]‏ لا يقال‏:‏ فيشفعك الله فيه‏.‏ وهذا معروف الكلام ولغة النبى صلى الله عليه وسلم وأصحابه وسائر العلماء يقال‏:‏ شفع فلان فى فلان فشفع فيه‏.‏فالمشفع الذى يشفعه المشفوع إليه هو الشفيع المستشفع به، لا السائل الطالب من غيره أن يشفع له، فإن هذا ليس هو الذى شفع، فمحمد صلى الله عليه وسلم هو الشفيع المشفع، ليس المشفع الذى يستشفع به‏.‏ ولهذا يقول فى دعائه‏:‏ يا رب شفعنى، فيشفعه اللّه، فيطلب من الله سبحانه أن يشفعه لا أن يشفع طالبى شفاعته، فكيف يقول‏:‏ واستشفع به فيشفعك الله ‏؟‏ وأيضا فإن طلب شفاعته ودعائه واستغفاره بعد موته وعند قبره، ليس مشروعا عند أحد من أئمة المسلمين، ولا ذكر هذا أحد من الأئمة الأربعة وأصحابهم القدماء، وإنما ذكر هذا بعض المتأخرين؛ ذكروا حكاية عن العتبى أنه رأى أعرابياً أتى قبره وقرأ هذه الآية، وأنه رأى فى المنام أن الله غفر له‏.‏ وهذا لم يذكره أحد من المجتهدين من أهل المذاهب المتبوعين، الذين يفتى الناس بأقوالهم، ومن ذكرها لم يذكر عليها دليلاً شرعيا‏.‏
ومعلوم أنه لو كان طلب دعائه وشفاعته واستغفاره عند قبره مشروعا، لكان الصحابة والتابعون لهم بإحسان أعلم بذلك وأسبق إليه من غيرهم، ولكان أئمة المسلمين يذكرون ذلك، وما أحسن ما قال مالك‏:‏ ‏(‏لا يصلح آخر هذه الأمة إلا ما أصلح أولها‏)‏ قال‏:‏ ولم يبلغنى عن أول هذه الأمة وصدرها أنهم كانوا يفعلون ذلك‏.‏
فمثل هذا الإمام كيف يشرع دينا لم ينقل عن أحد السلف، ويأمر الأمة أن يطلبوا الدعاء والشفاعة والاستغفار ـ بعد موت الأنبياء والصالحين ـ منهم عند قبورهم، وهو أمر لم يفعله أحد من سلف الأمة ‏؟‏
ولكن هذا اللفظ الذى فى الحكاية يشبه لفظ كثير من العامة الذين يستعملون لفظ الشفاعة فى معنى التوسل، فيقول أحدهم‏:‏ اللهم إنا نستشفع إليك بفلان وفلان أى نتوسل به‏.‏ويقولون لمن توسل فى دعائه بنبى أو غيره‏:‏ ‏[‏قد تشفع به‏]‏ من غير أن يكون المستشفع به شفع له ولا دعا له، بل وقد يكون غائباً لم يسمع كلامه ولا شفع له، وهذا ليس هو لغة النبى صلى الله عليه وسلم وأصحابه وعلماء الأمة، بل ولا هو لغة العرب، فإن الاستشفاع طلب الشفاعة‏.‏ والشافع هو الذى يشفع السائل فيطلب له ما يطلب من المسؤول المدعو المشفوع إليه‏.‏
وأما الاستشفاع بمن لم يشفع للسائل ولا طلب له حاجة بل وقد لا يعلم بسؤاله، فليس هذا استشفاعاً لا فى اللغة ولا فى كلام من يدرى ما يقول‏:‏ نعم هذا سؤال به ودعاؤه ليس هو استشفاعاً به‏.‏ولكن هؤلاء لما غيروا اللغة ـ كما غيروا الشريعة ـ وسموا هذا استشفاعاً أى سؤالا بالشافع صاروا يقولون‏:‏ ‏[‏استشفع به فيشفعك‏]‏ أى يجيب سؤالك به، وهذا مما يبين أن هذه الحكاية وضعها جاهل بالشرع واللغة وليس لفظها من ألفاظ مالك‏.‏
نعم، قد يكون أصلها صحيحا، ويكون مالك قد نهى عن رفع الصوت فى مسجد الرسول اتباعاً للسنة، كما كان عمر ينهى عن رفع الصوت فى مسجده، ويكون مالك أمر بما أمر اللّه به من تعزيره وتوقيره ونحو ذلك مما يليق بمالك أن يأمر به‏.‏
ومن لم يعرف لغة الصحابة التى كانوا يتخاطبون بها ويخاطبهم بها النبى صلى الله عليه وسلم وعادتهم فى الكلام، وإلا حرف الكلم عن مواضعه، فإن كثيراً من الناس ينشأ على اصطلاح قومه وعادتهم فى الألفاظ، ثم يجد تلك الألفاظ فى كلام اللّه أو رسوله أو الصحابة، فيظن أن مراد اللّه أو رسوله أو الصحابة بتلك الألفاظ ما يريده بذلك أهل عادته واصطلاحه، ويكون مراد اللّه ورسوله والصحابة خلاف ذلك‏.‏
وهذا واقع لطوائف من الناس من أهل الكلام والفقه والنحو والعامة وغيرهم، وآخرون يتعمدون وضع ألفاظ الأنبياء وأتباعهم على معان أخر مخالفة لمعانيهم، ثم ينطقون بتلك الألفاظ مريدين بها ما يعنونه هم، ويقولون‏:‏ إنا موافقون للأنبياء ‏!‏ وهذا موجود فى كلام كثير من الملاحدة المتفلسفة والإسماعيلية ومن ضاهاهم من ملاحدة المتكلمة والمتصوفة، مثل من وضع ‏[‏المحدث‏]‏ و‏[‏المخلوق‏]‏ و ‏[‏المصنوع‏]‏ على ماهو معلول وإن كان عنده قديماً أزلياً، ويسمى ذلك ‏[‏الحدوث الذاتى‏]‏ ثم يقول‏:‏ نحن نقول‏:‏ إن العالم محدث، وهو مراده‏.‏ومعلوم أن لفظ المحدث بهذا الاعتبار ليس لغة أحد من الأمم، وإنما المحدث عندهم ما كانوا بعد أن لم يكن‏.‏
و........

[ مجموع الفتاوى - ابن تيمية ]

الكتاب : مجموع الفتاوى

المؤلف : أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس

عدد الأجزاء : 35

 

واما ایه

 قال الامام طبری

وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا (64) النساء

 

القول في تأويل قوله : { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا (64) }

قال أبو جعفر: يعني بذلك جل ثناؤه: ولو أن هؤلاء المنافقين = الذين وصف صفتهم في هاتين الآيتين، الذين إذا دعوا إلى حكم الله وحكم رسوله صدّوا صدودًا =،"إذ ظلموا أنفسهم"، باكتسابهم إياها العظيم من الإثم في احتكامهم إلى الطاغوت، وصدودهم عن كتاب الله وسنة رسوله إذا دعوا إليها ="جاؤوك"، يا محمد، حين فعلو ما فعلوا من مصيرهم إلى الطاغوت راضين بحكمه دون حكمك، جاؤوك تائبين منيبين، فسألوا الله أن يصفح لهم عن عقوبة ذنبهم بتغطيته عليهم، وسأل لهم اللهَ رسولهُ صلى الله عليه وسلم مثل ذلك. وذلك هو معنى قوله:"فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول".

* * *

= وأما قوله:"لوجدوا الله توابًا رحيمًا"، فإنه يقول: لو كانوا فعلوا ذلك فتابوا من ذنبهم ="لوجدوا الله توابًا"، يقول: راجعًا لهم مما يكرهون إلى ما يحبون (1) ="رحيمًا" بهم، في تركه عقوبتهم على ذنبهم الذي تابوا منه.

* * *

وقال مجاهد: عُنِي بذلك اليهوديُّ والمسلم اللذان تحاكما إلى كعب بن الأشرف.

9907 - حدثني محمد بن عمرو قال، حدثنا أبو عاصم، عن عيسى، عن ابن أبي نجيح، عن مجاهد في قول الله:"ظلموا أنفسهم" إلى قوله:"ويسلموا تسليما"، قال: إن هذا في الرجل اليهودي والرجل المسلم اللذين تحاكما إلى كعب بن الأشرف.

* * *

__________

(1) انظر تفسير"الاستغفار" و"التوبة" فيما سلف من فهارس اللغة.

 

 

قال الامام فخر:

مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا (64)

 

قوله تعالى : { وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ الله } واعلم أنه تعالى لما أمر بطاعة الرسول في قوله : { وَأَطِيعُواْ الرسول وَأُوْلِى الامر مِنْكُمْ } ثم حكى ان بعضهم تحاكم الى الطاغوت ولم يتحاكم الى الرسول ، وبين قبح طريقه وفساد منهجه ، رغب في هذه الآية مرة أخرى في طاعة الرسول فقال : { وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ الله } وفي الآية مسائل :

المسألة الأولى : قال الزجاج كلمة «من» ههنا صلة زائدة ، والتقدير : وما أرسلنا رسولا ، ويمكن أن يكون التقدير : وما أرسلنا من هذا الجنس أحدا الا كذا وكذا ، وعلى هذا التقدير تكون المبالغة أتم .

المسألة الثانية : قال أبو علي الجبائي : معنى الآية : وما أرسلت من رسول إلا وأنا مريد أن يطاع ويصدق ولم أرسله ليعصى . قال : وهذا يدل على بطلان مذهب المجبرة لانهم يقولون : انه تعالى أرسل رسلا لتعصى ، والعاصي من المعلوم أنه يبقى على الكفر ، وقد نص الله على كذبهم في هذه الآية ، فلو لم يكن في القرآن ما يدل على بطلان قولهم إلا هذه الآية لكفى ، وكان يجب على قولهم أن يكون قد أرسل الرسل ليطاعوا وليعصوا جميعا ، فدل ذلك على أن معصيتهم للرسل غير مرادة لله ، وأنه تعالى ما أراد ألا أن يطاع .

واعلم أن هذا الاستدلال في غاية الضعف وبيانه من وجوه : الأول : ان قوله : { إلاَّ لِيُطَاعَ } يكفي في تحقيق مفهومه أن يطيعه مطيع واحد في وقت واحد ، وليس من شرط تحقق مفهومه أن يطيعه جميع الناس في جميع الاوقات ، وعلى هذا التقدير فنحن نقول بموجبه : وهو أن كل من أرسله الله تعالى فقد أطاعه بعض الناس في بعض الاوقات ، اللهم الا أن يقال : تخصيص الشيء بالذكر يدل على نفي الحكم عما عداه ، الا أن الجبائي لا يقول بذلك ، فسقط هذا الاشكال على جميع التقديرات . الثاني : لم لا يجوز أن يكون المراد به ان كل كافر فانه لا بد وأن يقربه عند موته ، كما قال تعالى : { وَإِن مّنْ أَهْلِ الكتاب إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ } [ النساء : 159 ] أو يحمل ذلك على ايمان الكل به يوم القيامة ، ومن المعلوم أن العلم بعدم الطاعة مع وجود الطاعة متضادان ، والضدان لا يجتمعان ، وذلك العلم ممتنع العدم ، فكانت الطاعة ممتنعة الوجود ، والله عالم بجميع المعلومات ، فكان عالما بكون الطاعة ممتنعة الوجود ، والعالم بكون الشيء ممتنع الوجود لا يكون مريداً له ، فثبت بهذا البرهان القاطع أن يستحيل أن يريد الله من الكافر كونه مطيعاً ، فوجب تأويل هذه اللفظة وهو أن يكون المراد من الكلام ليس الارادة بل الأمر ، والتقدير : وما أرسلنا من رسول إلا ليؤمر الناس بطاعته ، وعلى هذا التقدير سقط الاشكال .

الكتاب : مفاتيح الغيب

المؤلف : أبو عبد الله محمد بن عمر بن الحسن بن الحسين التيمي الرازي الملقب بفخر الدين الرازي

 [ الكتاب مرقم آليا غير موافق للمطبوع  ]

 

ابـــــــــن کــــــثــــــــیـــــــــــــــــــــــــــر

در اینجا ان قضیه را که شما میگوید اورده ولی گویا پا ورقی ان را نگاه نکردید

وقد ذكر جماعة منهم: الشيخ أبو نصر بن الصباغ في كتابه "الشامل" الحكاية المشهورة عن لعُتْبي، قال: كنت جالسا عند قبر النبي صلى الله عليه وسلم، فجاء أعرابي فقال: السلام عليك يا رسول الله، سمعت الله يقول: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا } وقد جئتك مستغفرا لذنبي مستشفعا بك إلى ربي ثم أنشأ يقول:

يا خيرَ من دُفنَت بالقاع (1) أعظُمُه ... فطاب منْ طيبهنّ القاعُ والأكَمُ ...

نَفْسي الفداءُ لقبرٍ أنت ساكنُه ... فيه العفافُ وفيه الجودُ والكرمُ ...

ثم انصرف الأعرابي فغلبتني عيني، فرأيت النبي صلى الله عليه وسلم في النوم فقال: يا عُتْبى، الحقْ الأعرابيّ فبشره أن الله قد غفر له (2) .

__________

(1) في أ: "في القاع".

(2) ذكر هذه الحكاية النووي في المجموع (8/217) وفي الإيضاح (ص498)، وزاد البيتين التاليين: أنت الشفيع الذي ترجى شفاعته ... على الصراط إذا ما زلت القدم

وصاحباك فلا أنساهما أبدا ... مني السلام عليكم ما جرى القلم

وساقها بقوله: "ومن أحسن ما يقول: ما حكاه أصحابنا عن العتبي مستحسنين له ثم ذكرها بتمامها"، وابن كثير هنا لم يروها ولم يستحسنها بل نقلها كما نقل بعض الإسرائيليات في تفسيره، وهي حكاية باطلة، وقصة واهية، استدل بها بعض الناس بجواز التوسل بالرسول صلى الله عليه سلم بعد وفاته، والرد عليها بأربعة أمور ذكرها الشيخ الفاضل صالح آل الشيخ في كتابه: "هذه مفاهيمنا" (ص76).

أولا: ما دام أنها ليست من سنة الرسول صلى الله عليه وسلم ولا فعل خلفائه الراشدين، وصحابته المكرمين، ولا من فعل التابعين، والقرون المفضلة، وإنما هي مجرد حكاية عن مجهول نقلت بسند ضعيف، فكيف يحتج بها في عقيدة التوحيد، الذي هو أصل الأصول، وكيف يحتج بها وهي تعارض الأحاديث الصحيحة التي نهي فيها عن الغلو في القبور، والغلو في الصالحين عموما، وعن الغلو في قبره، والغلو فيه صلى الله عليه وسلم خصوصا، وأما من نقلها من العلماء أو استحسنها فليس ذلك بحجة تعارض بها النصوص الصحيحة وتخالف من أجلها عقيدة السلف، فقد يخفى على بعض العلماء ما هو واضح لغيرهم، وقد يخطئون في نقلهم ورأيهم، وتكون الحجة مع من خالفهم.

وما دمنا قد علمنا طريق الصواب، فلا شأن لنا بما قاله فلان أو حكاه فلان، فليس ديننا مبنيا على الحكايات والمنامات، وإنما هو مبني على البراهين الصحيحة.

ثانيا: قد تخفى بعض المسائل والمعاني على من خلع الأنداد، وتبرأ من الشرك وأهله، كما قال بعض الصحابة: "اجعل لنا ذات أنواط كما لهم ذات أنواط" فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: "الله أكبر، إنها السنن، قلتم والذي نفسي بيده ما قاله أصحاب موسى: (اجعل لنا إلها كما لهم آلهة)" حديث صحيح.

والحجة في هذا: أن هؤلاء الصحابة، وإن كانوا حديثي عهد بكفر، فهم دخلوا في الدين بلا إله إلا الله، وهي تخلع الأنداد، وأصناف الشرك، وتوحد المعبود، فمع ذلك ومع معرفة قائليها الحقة بمعنى لا إله إلا الله، خفي عليهم بعض المسائل من أفرادها، وإنما الشأن أنه إذا وضح الدليل، وأبينت الحجة، فيجب الرجوع إليها والتزامها، والجاهل قد يعذر، كما عذر أولئك الصحابة في قولهم: "اجعل لنا ذات أنواط"، وغيرهم من العلماء أولى باحتمال أن يخفى عليهم بعض المسائل ولو في التوحيد والشرك.

ثالثا: كيف يتجاسر أحد أن يعارض نصوص كتاب الله وسنة رسوله صلى الله عليه وسلم بقول حكاه حاك مستحسنا له، والله سبحانه يقول: (فليحذر الذين يخالفون عن أمره أن تصيبهم فتنة أو يصيبهم عذاب أليم) [النور: 63].

قال الإمام أحمد: عجبت لقوم عرفوا الإسناد وصحته، يذهبون إلى رأي سفيان، والله تعالى يقول: (فليحذر الذين يخالفون عن أمره أن تصيبهم فتنة) أتدري ما الفتنة؟.

الفتنة: الشرك لعله إذا رد بعض قوله أن يقع في قلبه شيء من الزيغ فيهلك. رواه عن أحمد الفضل بن زياد وأبو طالب، ولعله في كتاب "طاعة الرسول صلى الله عليه وسلم" لأحمد رحمه الله.

فطاعة رسول الله صلى الله عليه وسلم مقدمة على طاعة كل أحد، وإن كان خير هذه الأمة أبا بكر وعمر، كما قال ابن عباس: يوشك أن تنزل عليكم حجارة من السماء أقول: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم وتقولون: قال أبو بكر وعمر.

فكيف لو رأى ابن عباس هؤلاء الناس الذين يعارضون السنة الثابتة، والحجة الواضحة بقول أعرابي في قصة العتبى الضعيفة المنكرة.

إن السنة في قلوب محبيها أعظم وأغلى من تلك الحجج المتهافتة، التي يدلي بها صاحب المفاهيم البدعية، تلك المفاهيم المبنية على المنامات والمنكرات، فاعجب لهذا، وجرد المتابعة لرسول الله صلى الله عليه وسلم، وحذار ثم حذار من أن ترد الأحاديث الصحيحة وتؤمن بالأخبار الباطلة الواهية، فيوشك بمن فعل ذلك أن يقع في قلبه فتنة فيهلك.

رابعا: ما من عالم إلا ويرد عليه في مسائل اختارها إما عن رأي، أو عن ضعف حجة، وهم معذورون قبل إيضاح المحجة بدلائلها، ولو تتبع الناس شذوذات المجتهدين ورخصهم، لخرجوا عن دين الإسلام إلى دين آخر، كما قيل: من تتبع الرخص تزندق، ولو أراد مبتغ الفساد والعدول عن الصراط أن يتخذ له من رخصهم سلما يرتقي به إلى شهواته لكان الواجب على الحاكم قمعه وصده، وتعزيره، كما هو مشهور في فقه الأئمة الأربعة، وغيرهم.

وما ذكر ففيه أن من أحال لتبرير جرمه على قول عالم، عُلم خطؤه فيه أنه يقبل منه ولا يؤخذ بالعتاب.

اللهم احفظ علينا ديننا، وتوحيدنا.

منابع :

الكتاب : تفسير القرآن العظيم

المؤلف : أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي الدمشقي [ 700 -774 هـ ]

المحقق :  سامي بن محمد سلامة

الناشر : دار طيبة للنشر والتوزيع

الطبعة : الثانية 1420هـ - 1999 م

عدد الأجزاء : 8

مصدر الكتاب : موقع مجمع الملك فهد لطباعة المصحف الشريف

 

وهمین پا ورقی بس است

 

 

 

 

 



[1]- شاذ: یعنی مخالف نصی قویتر از خودش باشد. مترجم.

[2]- معلل: یعنی علت و عارضه‌ای که در حدیث وجود دارد ولی در ظاهر آن نمایان نیست و جز با تتبع و مهارت فراوان نمی‌توان به آن پی برد. مترجم.

[3] - امام ابوحنیفه و محمد بن حسن مکروه می‏دانند که انسان در دعایش بگوید: «اللهم إنّی أسألک بمقعد العزّ من عرشک» چون نصی که به آن اذن داده باشد وجود ندارد. ولی ابویوسف به خاطر آگاه بودنش بر وجود نصی از سنت در این مورد آن را جایز می‏داند و آن این است که پیامبر (ص) در دعایش می‏فرمود: «اللهم إنی أسألک بمعاقد العز من عرشک و منتهی الرحمة من کتابک»... این حدیث را بیهقی در کتاب الدعوات الکبیرة کما فی البیانه 9/382 آن را تخریج نموده است، نصب الرایه، 4/272 و در اسنادش سه جرح وجود دارد:

1- داوود بن أبی عاصم آن را از ابن مسعود نشنیده است.

2- عبدالملک بن جریح مدلس است و روایتش مرسل است.

3- عمر بن هارون متهم به کذب است و به همین خاطر ابن الجوزی در النبایة 9/382 می‏گوید: (این حدیث بدون شک موضوع است و اسنادش همان طور که می‏بینی محیط است.

تهذیب التهذیب 3/189، 6/405، 7/501 و تقریب التهذیب 1/502.

[4] - التوسل و الوسیله، ص82، شرح الفقه الأکبر ص198.

[5] - امام ابوحنیفه و محمد بن حسن مکروه می‏دانند که انسان در دعایش بگوید: «اللهم إنّی أسألک بمقعد العزّ من عرشک» چون نصی که به آن اذن داده باشد وجود ندارد. ولی ابویوسف به خاطر آگاه بودنش بر وجود نصی از سنت در این مورد آن را جایز می‏داند و آن این است که پیامبر (ص) در دعایش می‏فرمود: «اللهم إنی أسألک بمعاقد العز من عرشک و منتهی الرحمة من کتابک»... این حدیث را بیهقی در کتاب الدعوات الکبیرة کما فی البیانه 9/382 آن را تخریج نموده است، نصب الرایه، 4/272 و در اسنادش سه جرح وجود دارد:

1- داوود بن أبی عاصم آن را از ابن مسعود نشنیده است.

2- عبدالملک بن جریح مدلس است و روایتش مرسل است.

3- عمر بن هارون متهم به کذب است و به همین خاطر ابن الجوزی در النبایة 9/382 می‏گوید: (این حدیث بدون شک موضوع است و اسنادش همان طور که می‏بینی محیط است.

تهذیب التهذیب 3/189، 6/405، 7/501 و تقریب التهذیب 1/502.

[6] - التوسل و الوسیله، ص82، شرح الفقه الأکبر ص198.

[7] - الدر المختار مع حاشیة رد المختار، 6/396-397.

[8]- ترجمه عبارت «بعض الثوابت» می‌باشد.

[9]- این شخص همان ابوالقاسم جعفر بن محمد، متوفی 367 ه‍. بوده و این کتاب در سال 1256 ه‍. ق در نجف چاپ سنگی شده است.